الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )
122
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )
يك شاخ سرو ، گويا پيشانيش يك ستاره درخشنده بود و در گونه راستش خالى بود چون چكيده مشك بر صفحه سيم سفيد بر سرش گيسوانى پر و سياه و افشان بود كه تا پره گوشش ميرسيد ، سيمائى داشت كه هرگز چشم كسى برازنده تر از آن نديده بود و در زيبائى و وقار و حيا معروفتر و از وى وجود نداشت ، چون چشمم بوى افتاد براى ملاقاتش شتافتم و بر او خم شدم و هر عضو او را بوسيدم به من فرمود مرحبا بر تو اى ابو اسحق روزگار گذشته به من وعده ديدار ترا ميداد گله هائى كه ميان و تو با دورى از هم و تاخير ديدار صورت تو در خيالم مجسم ميشد تا آنكه يك چشم بهمزدن از گفتار شيرين و تصور ديدار فارغ نبودم و من پروردگار خود را كه ولى حمد است سپاسگزارم كه ملاقات را ميسر كرد و از درد دورى آسايش ديدار بخشيد سپس از همه احوال دور و نزديك من پرسش كرد و من عرضكردم پدر و مادرم قربانت از روزى كه سيدم ابى محمد برحمت خدا مخصوص شد هميشه شهر به شهر و ديار بديار در جستجوى وضع شما بودم و گره در كارم افتاده بود تا خدا بر من منت نهاد بملاقات كسى كه مرا بخدمتت رهبرى كرد و بحضرتت دلالت نمود و شكر از آن خداست كه مرا بنعمت و قدرت حضورت موفق گردانيد ، سپس نسب خود و برادرش موسى را معرفى كرد و در گوشه كناره گرفت و فرمود پدرم صلوات الله عليه از من عهد گرفته كه در زمينهاى پنهان و دور وطن گيرم براى آنكه پنهان مانم و محلم مصون باشد از نيرنگهاى اهل ضلالت و متمردين امتهاى تازه بدوران رسيده و گمراه ، اين تعهد مرا بر سر تلهاى بلند ريگزار پرتاب كرده است و در زمينهاى مورد اطمينان و من در انتظار موعدى هستم كه گره از كار گشوده شود و وحشت